divoonehkhooneyeman

و ان یکاد الذین کفرو و باقی ماجرا

یک)

اول بهارستان ١١ بود بعد ١٣ بعد ١٢! سر کوچه بن بست بود..یعنی باید از همان سیزده می رفتی تا از پشت توی ١٢ در بیایی. قرار بود خانه وسط کوچه باشد و اجر سه سانتی. خانه اواخر کوچه بود و اجر هایش هر چه بود سه سانتی نبود. اما پلاک درست بود...و زن با همان تاپ و شلوارک سیاه دم در منتظرمان بود. یعنی بهتر بگویم منتظرم بود. دو تایمان را که دید شوکه شد. این شد که دکتر را کشید تو و گفت یکی یکی بیایید. دکتر بالافاصله جست بیرون و گفت پس اول تو..گفتم اوکی...گفت بگو بره سر کوچه تا کارت تموم شه بعد اون بیاد....

به دکتر همه اینها را گفتم و راهی اش کردم. در را در حالیکه بی دلیل زور می زدم ادامه ان یکاد بالای تلویزیون را از بر بخوانم بستم. خانه به هم ریخته بود...و کوچک.در قاب اول: تکه ای از اتاقی بود که زن من را می خواست بفرستد تویش...که دیوارش پر بود از باربی...(برای ایجاد یک فضای رمانتیک خیلی آوانگارد تر از آنی بود که بشود پذیرفت از قصد چنین کاری کرده است، و البته ایده دور از ذهن این بود که اتاق کال یک بچه باشد)....آشپزخانه ی به هم ریخته بود به یک سنی که اگر چه تن ماهی نیمه خورده تویش مشخص بود اما می شد حدس هم زد کنارش ته نان لواش هم پیدا می شود. و بوی تریاک انقدر توی دماغت می زد که دلیلی نداشت به خودت بقبولانی ان منقل کوچولوی طلایی برقی را برای داغ کردن مومک گذاشته اند وسط هال کنار قلیان و ان انبر دسته نقره ای. (تلویزیون کوچک و ان یکادی که بالایش روی دیواری که قرار بود زمانی سفید باشد....انقدر جنبه دراماتیک داشت که بگذارمش برای دیالوگ های انتهایی)

زن: قد نسبتاً کوتاه....نسبتاً چاق...نسبتاً جوان....و نسبتاً معمولی بود.

نسبت دادن نسبتاً به معمولی کمی غیر عادی است اما به هر حال بود دیگر. و اگر در امریکا هفتاد سال قبل به دنیا می آمد می توانست در دانشگاه پرینستون توی دتفر ا=اینشتن کار پیدا کند...از بس با نسبت هایش توی ذوق می زد.

همه اینها در سی ثانیه گذشت و تکرار کرد بروم توی اتاق حاضر شوم. دستم روی دکمه ی پایین موبایل بود و موبایل توی جیب بغل داخل کتم...و کتم تنم. صحنه ی احمقانه ای اس نیست وقتی زل زده ای به یک آقا و منتظر آغاز یک رابطه نسبتاً شهوانی هستی و از او سوال می کنی و او دنبال دکمه ی ریکورد موبایلش می گردد توی کتش(که البته تو نمی دانی؟)هست. سریع گفتم: نه....شروین را چند سالی است می شناسم...اتفاقی گفتم یکی از رفیقام از خارج اومده می خوام حسابی بهش حال بدین...اینجا فقط شمایین؟

نه دو سه نفر دیگه هستن....اگه خارجیه که من سرو وضعم مناسب نیست...

نه شما کهخ...راستش یه جوون تر می خوایم.

و من هرگز خودم را نخواهم بخشید.

"و اگر دل {زنی} را شکستیم...بدانیم کلوخی به شیشه ای پنجر های خانه ی کوچک خدا انداخته ایم."

اینجا همه هم سن و سال خودمن...

مگه چن سالته؟

چن می خوره؟

شمام جوونی ولی می دونی...

چن می خوره؟

نهایت سی...

سی و هفت

ماشال خوب موندین...

و او اولین دختری بود که این تکه رویش اثر نکرد و نه تنها نخندید محل سگ هم نگذاشت کونش را کرد طرف من و روی نیم پله ورودی به هال ولو شد...:

خب

خب

یه بیست و پج ساله هست...اون ۴٠ تومن می گیره...

هیکلش؟

مث خودمه...خوبه

باشه من تماس می گیرم...می شه برم...

وایسا این همسایه هه بره...

صدای قدم ها شنیده می شود..اینجا گوش ها حساس تر است...صدای قدم های بچه ای را که می رود از توی یخچال آب بردارد در طبقه آخر هم شنیده می شود....

همه اش استرتسه کار ما...منم با این قلب داغون

انقدر دستپاچه ام که تازه یادم می افتد الان بهترین وقت است جحدس بزنم کجی نسبی دهنش شاید به خاطر سکته ای چیزی بوده...و وقتی به کجی دهنش اشاره می کنم باید آن تتوی شلخه و تیغ زدن ابروهایش را هم بنویسم.

می خواهم دلم دهن شود داد بزند من داستان نمی خواهم...که شروع می کند تعریف کردن....حس جدیدی است...نه دردل است نه خاطره نه شکایت

لعنت به من.

دو تا بچه دارد. " اغلب کسایی که اینجان بچه دارن"..."اومدن شوفاژارو درست کنن..اول یارو رو اشتباه گرفتم فکر کردم مشتریه"...دستش را می زند چانه اش...می گویم من زنگ تفریح...بی خیال حرص نخور...سریع بلند می شود پرده هال را کنار می زند...دنبالش می روم..حسابی چشم های را ول می کنم در گوشه کنار ها بچرند."به ارباب زنگ بزن هماهنگ کن" " ارباب؟"..."پری خانوم صاحب اینجاست...بچه ها بی اجازه اش جایی نمی رن"....مبوی تریاک مثل کرنفلکس ریخته توی کاسه مغزم...دارد سر ریز می کند...می خواهم بروم...صدای قدم های مردی می آید از بالا...زنی در پشت...صدای استارت ماشین در پاریکنیگ...من می خوام برم!...." یکی از بچه هام پیش خاله شه"...."می دونم گوشت از این حرفا پره"...یکی دیگه شون رفته بازیگوش الانه پیداش شه...."..." پس من زنگ می زنم..اسمت چی بود؟ " کدوم کار؟ چی کار؟" شعار نده!...شعار نمی دم! شعار نمی داد....من داره حالم بهم می خوره...پس من رفتم...." اگه کسی پرسید بگو خوارزاده خانوم نیشابوری ام...بگو نه که دیروز پریروز حال ندار بود اودم بش سر بزنم" دیتیل می دهد از همه چیز...شاید زن موپاسان می شد اگر تیو انگلیسی جایی به دنیا می آمد....مهربان است...شبیه خاله آدم می ماند..."ان یکادم که زدی اینجا"

" زدم چشم نخورم دیگه"

"نترس ما چشامونو می بندیم:

"چشاتو ببندی چه جوری سوراخو پیدا می کنی؟

" ما خیلی وقته سرواخو گم کردیم..." (سرواخ دعا را می گویم-بعداً باید کاملش کنم سکانس سینمایی ای بود)در را می بندم " مرسی" " بهش برسی"...به بچه هات برس....فعلن...زنگ می زنم...اسمت چی بود؟" میترا" هان...میترا...

دکتر وسط کوچه ایستاده...ماشین را روشن می کند ...گم می شویم.

 

دو)

نشسته روی پله هایی که بین پذیرایی و نشیمن عمق ایجاد کرده و طوری به او نگاه می کند که انگار وقتی رفته انجا...می دانسته قرار است روزی برای نوه اش ان را تعریف کند.

اولین بار...اسمش غزال بود...شاید هم غزل...از بس توی چت و اس ام اس حرف زدیم و اون زمان ها انگلیسی تایپ می کردیم.

چشم های سبز...شاید هم آبی...قد بلند خیلی...و لاغر.

موهای زرد...که انگار ریشه هاش دوست داشتند همیشه سیاه بمونن....و دست هایی با انگشت های کشیده.

سیگارم را انداختم کف خیابون خیس...داشتم فکر می کردم دیگه لازم نیست فکفشممو بچرخونم روش که زنگ زد بیا بالا. خونه کوچیک. زن مرتب بود...حداقل از اونی که عصر دیده بودم خیلی بیشتر. رفتیم توی اتاق. تاریک بود. یک کامپیوتر روی زمین. یک بطری آب یک لیوان. میز آرایش...تابلویی از چشم های آبی یک دختر

خودتی

اوهوم

خیلی زیباست...

مرسی

(این چهار دیالوگ در هر کجا قابلیت گفتن و شنیده شدن دارند...اما...بماند)

شروع کنیم؟

چیو؟

خب..

مدل بودی؟

اوهوم..

خیلی خوبه

اونم خودتی؟

هر دو زل می زنیم به بکگراند ویندوز...با بارانی صورتی و کلاه گیس بلوند.

اوقندر زر زدیم که بارون بند اومد...شروع کنیم؟...می شه فقط نگاهت کنم؟ اوهوم...پولت سر جاش...اوکی...هر طرو شما راحتید...

من را تا اخرش مشا خطاب کرد. از بندر عباس امده بود...ماهی ۴۵٠ اجاره خانه می داد...و حداقل از بیشتر روابطش لذت نمی برد...

حیفه...

می دونم...

باز حرف زدیم...به من می گفت شما و من فکر می کردم دارم توی رادیو حرف می زنم از بس صدام برمی گشت توی گوش خودم تو تاریکی اون اتاق کوچیک با کاغذ دیواری سیاه سفید...با اون خرس های سفید روی کمد و ماتیک های قد و نیم قد...و دمپایی های پت و پهنش. خواستم برم تو اتاق گفت فشتو در آر....من ترسیدم. من ریکورد رو توی جیبم روشن کردم....کتم رو انداختم رو دسته تخت.

من این ور تخت.و. اون اون ور تخت. من پرسیده م اون جواب داد.

من فهمیدم شعار نمی دن...شعار نمی دم...شعار نیست دست های مردونه اش رو کشید روی گونه هاش. کمتر کسی می فهمه...گفتم عیبی نداره طبیعت ادمه...براش اهمیتی نداشت....بلند شدم..تراول پنجاهی را گذاشتم روی تخت...حالم به هم خورد خودم...توی اون شرایط فقط به این فکر کنی که تراوله رو کجا بذاری کمتر بهش بر می خوره کمی احمقانه است...

آنقدر ضعیف ام که از اینها نابود خواهم شد روزی( این جمله توی ذهنم آمد بی دلیل)..اولین رابطه جنسی ام با یه مرد بوده...همیشه دوست داشتم یه فیلم بسازم که توی دو سه تا دیالوگ اولش بابائه به دخترش اینو بگه....در جواب این که تو چی می دونی چی به سرم اومده بابا؟ سرم گیج رفت...راهم را کشیدم و رفتم. خانواده اش با تغییر جنسیتش موافق نبودند...و فط به خاطر پول ناچار بود و آنها پولدار بودند در رویای گمبرون...خسته...در بهار شمالی.

دکتر هنوز پمپ بنزین پیدا نکرده بود.

پیرمرد از روی پله ها بلند شد. نوه اش قرص هایش را داد و آرام بردش سمت اتاق خودش. پیرمرد اگر خواب ها و خاطراتش قاطی نمی شدند....می توانست نمایشنامه نویس بزرگی شود.یا دانشمند عجیبی.

 

 

سه)

 

خانواده. عمو امیر حرف هایی زد امشب که گرده ام را خم کرد. دقیقا امروز که بی ربط ترین روز زندگی ام بود...این حرف ها اناچارا ان را به روز گذار از{...} به {....} بدل کرد. حس کردم مجبورم کمی وارد زندگی ادم معملوی ها شوم. و بابا که بیمارستان بود. تلنگر. زمین آبعلی....روسری مامان. خانه پل رومی...اجاره دروس...ماشین...برج های کوثر...عروسی خاله...مادرجون و عمل پاش....غذا...اضافه وزن...کارت ماشین که گم شده...کلید خواهر تکش...باید دست به کار شد!  زندگی عزیز! ما اومدیم١

(؟!)

نه

هنوزم هم اونقدرا سخت نیست. با طعم انار؛ تنگ کننده مسیر زندگی: شعر با رایحه ی اتوکد.

+   مدیر !! ; ۱۱:٥٠ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱۱ آبان ،۱۳۸۸

design by macromediax ; Powered by PersianBlog.ir